"رهایی کبوترها "
منو به زور سوار ماشین کردن و دارن همراه خودشون میبرن
نمیدونم پایان راه کجاست ، فقط اینکه تنها نیستم و دوستم همراهمه یه کم دلگرمم می کنه . بخاطر اینکه هیکل خیلی درشتی دارم توجه سرنشینهای ماشینهای کناری بهم جلب میشه.
دختر بچه کوچولویی برام بوسه میفرسته.
زل می زنم به دخترک و در افکارم غوطه ور میشم. به پسر شیرخوارم فکر میکنم ، یاد شیطونیاش می افتم، خیلی وقته از اون و همسرم دور شدم. دلم براشون تنگ شده ، اشک تو چشمم حلقه میزنه، آرزو میکنم وقتی پسرم بزرگ شد بتونه کنار خانوادش زندگی کنه و مثل من اسیر دست این و اون نشه.
با صدای بوق ماشین به خودم میام، صدای راننده رو میشنوم که از یه عابر آدرس میپرسه، نگاهم به نگاه عابر گره می خوره. نیشخندی گوشه لب مرد ظاهر میشه و به راننده میگه : ایول به معرفتتون آقا، منم خودمو می رسونم. راننده دستی تکون میده و از مرد دور میشیم.
بالاخره ماشین توقف میکنه و به مقصد میرسیم. یه معبر بزرگه، تعداد زیادی از مردم اونجا جمع شدن. لباسهای مشکی به تن دارن و چند نفریشون به استقبال ما میان.
دوستمو از ماشین پیاده می کنن. یکی از راننده میپرسه : این جوونتره نه؟
راننده سرش رو به علامت تأیید تکون میده.
چند لحظه می گذره . با شنیدن صدای فریادهای دوستم تنم مثل بید میلرزه، چند نفر دارن به سمتم میان تا منو هم از ماشین پیاده کنن.
یکی داد میزنه : اگه میشه چند لحظه صبر کنین، دوستامو واسه امشب خبر کردم ، تا شما یه شربت بخورین از راه میرسن.
یه سایه محو می بینم ، همون دختر بچه ای که امروز با دیدن من شاد شده بود داره از اینجا رد میشه. اینبار وقتی چشم دخترک به ساتور قصابی می افته لبخند نمیزنه، گریه میکنه و به پدرش میگه : بابا بیا مثل کبوترای مشهد آزادش کنیم.
یکی صدای بچه رو می شنوه و میگه : عمو جون پرنده باید پرواز کنه ، گاو و گوسفند باید قربانی بشن.
پدر دختر با نگاهی تأسف بار به مرد جواب میده : حرفتون درست آقا، ولی اینا دارن حیوون زبون بسته رو زجرکش میکنن. اگه می خواین قربانی کنین برین کشتارگاه، اینجا بیشتر شبیه تئاتر شهر شده.
مرد میگه : آقا اگه از این حیوون هم بپرسین میگه آزادی من، در قربانی شدنم هست.
این صداها تو گوشم می پیچه و حسرت می خورم که ای کاش می تونستم با آدمها حرف بزنم.
چند نفر به سمت من میان، چهره های مهربونی ندارن، یکیشون میگه این عجب گردن کلفتیه، سعی می کنن که منو کشون کشون ببرن به سمت مرد قصاب.
با فریاد از خواب می پرم.
هم سلولیم بیدار میشه :
-چته عمو؟
صدای هق هق گریه من تو فضا می پیچه: خدایا بزرگیت شکر، اگه تو اون دنیا می مردم می گفتم به هر حال شاید تقدیر من اینه که سرمو ببرن.
نه تو اون عالم جرمی مرتکب شده بودم، نه الان کاری کردم که مستحق مرگ باشم، تو اون لحظه ها آرزو کردم که ای کاش می تونستم به زبون آدمها حرف بزنم ولی حالا که می تونم چی بگم.
-زندانبان میاد که ببرتم سمت چوبه دار،
- ما - ما ...
پ.ن: من ، معصومه خلیلو، به تازگی به عضویت گروه هنری هیچ در اومدم.
رشته تحصیلی من در مقطع کارشناسی ارشد صنایع و رشته هنری مورد علاقه خودم نویسندگی هست.
جمله ای که شعار من شده:
اگر زندگی آن جشنی نیست که انتظارش را داشتی ، حالا که دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص.