تعبیر شما از کلمه شانس چیست؟

می تونم بگم خوشبختی یعنی چی ، بر خلاف خیلی ها به زعم من ، خوشبخت بودن یا نبودن نسبی نیست و آدم میتونه مطلقاً خوشبخت باشه. ولی

 از تفسیر و ترجمه کلمه شانس عاجزم . نه می دونم شانس چیه؟ نه اینکه خوش شانس کیه؟ اصلاً ریشه شانس خوب یا بد چیست؟

37 نکته ای که باید در فیلمنامه نویسی رعایت کنیم :

۱ـ فیلم نامه طرحی ساختاری برای فیلم است که هفت جزء اصلی دارد: داستان، طرح، صحنه، شخصیت، گفتگو، ماجرای عاطفی و ماجرای فیزیکی.
۲ـ فیلم هنری دسته جمعی متکی به مهارت هنرمندان و فن سالاران است، اما قدرت و استحکام هر فیلم به فیلم نامه اش بر می گردد.
۳ـ از قبل هیچ زمان معینی را برای تکمیل بخش خاصی از روند فیلم نامه نویسی مشخص نکنید، زیرا پیش بینی زمان لازم برای تکمیل هر مرحله بسیار سخت است
۴ـ با آگاهی از پایان داستان خط سیر تکاملی خاصی در اختیار دارید، که از شروع تا گره گشایی را می توانید دنبال کنید. شما قبل از تعیین مقصدی در ذهن، همین طور سوار ماشین نمی شوید و بروید. این منطق در مورد داستان یا فیلم نامه نویسی نیز صدق می کند.


۵ـ هرچه بیشتر بنویسید راحت تر می نویسید. این در مورد تکامل فیلم نامه صادق است. تجربه باعث صیقل دادن و مهارت و حس غریزی شما می شود و اعتماد به نفس تان را تقویت می کند.
۶ـ تا وقتی کاملاً آماده نشده اید شروع به نوشتن اولین دست نویس فیلم نامه نکنید. تا وقتی دست نویس فیلم نامه کامل نشده، برای پرداخت، تصیح و بازنویسی آن توقف نکنید.
۷ـ یکی از هیجان انگیز ترین لحظات عمر یک نویسنده، کشف فکر اولیه داستان است. مرحله قبلی اغلب هفته ها یا ماه های پر دردسر و بی نتیجه ای بوده است. آنگاه نویسنده گام به گام و مرحله به مرحله جزئیاتش را می نویسد تا عناصر کلیدی مشخص شوند. در این مرحله عناصر کلیدی نه پرورش یافته اند و نه کاملاً مورد تشخیص قرار گرفته اند. وقتی مفهوم داستان شکل گرفت، روند خلاصه منحصر به فرد در سراشیبی می افتد و به تدریج سرعت می گیرد.
۸ـ در پیروی از روش فیلم نامه نویسی یادتان باشد که تا وقتی از موضوعی مطئن نشده اید کار را شروع نکنید، آن وقت درک خاصی از روند کار نخواهید داشت. با پایبندی این مطالب می توانید تا رسیدن به هدف بر هر مانعی غلبه کنید.
۹ـ پیش از آن که بتوانید خود را آماده نوشتن فیلم نامه کنید، باید موضوعی معین، یعنی یک ماجرا و یک شخصیت داشته باشید. پیش از آنکه فیلم نامه را شروع کنید باید موضوع را ـ یعنی آنچه فیلم نامه درباره ی آن است ـ بر حسب شخصیتی که مسیر ماجرای دراماتیک را طی می کند بشناسید.
۱۰ـ نوشتن فیلمنامه مثل کوه پیمایی است . در حین صعود فقط سخره های پیش رو و صخره های پشت سرتان را می توانید ببینید. نمی توانید ببینید که از کجا آمده اید و به کجا می روید. این اصل هنگام نوشتن نیز صادق است .

ادامه نوشته

زندگی نامه ریچارد براتیگان

ریچارد در سی‌ام ژانویه ۱۹۳۵ در تاکوما واشنگتن به دنیا آمد.از دوران کودکی او اطلاعات زیادی در دست‌رس نیست اما ظاهراً دوران کودکی سختی را پشت سر گذشته است. پدرش پیش از به دنیا آمدن او، خانواده را ترک کرد و پس از آن که خبر درگذشت او را خواند، تازه متوجه شد پسری به نام ریچارد داشته‌است. خواهرش باربارا در باره دوران کودکی او می‌گوید:«او شب‌ها را به نوشتن می‌گذراند و تمام روز را می‌خوابید. اطرافیان خیلی اذیتش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند. آن‌ها هیچ‌وقت نفهمیدند که نوشته‌های او چه‌قدر برایش مهم هستند.»

 در بیست سالگی شیشه پاسگاه پلیس را با سنگ شکست و یک هفته در زندان گذراند و بعد به بیمارستان دولتی ارگون تحویل داده شد. به تشخیص پزشکان به دلیل ابتلا به جنون جوانی پارانوئیدی در بیمارستان تحت شوک درمانی و مراقبت ویژه قرار گرفت. پس از مرخص شدن از بیمارستان به سان‌فرانسیسکو رفت.
در
۱۹۵۶ سالی که براتیگان ۲۱ ساله به سانفرانسیسکو رفت دوران اوج جنبش بیت بود و نویسندگان و شاعران سرشناس این جنبش در این شهر فراوان یافت می‌شدند. افرادی مانند: جک کرواک، آلن گینزبرگ، رابرت کریلی، میکل میک‌کلور، فیلیپ والن، گری اشنایدرو.. او تحت تأثیر جنبش بیت‌ قرار گرفت؛ و نخستین مجموعه شعرش را در بیست و یک سالگی منتشر کرد و سال بعد در بیست و دو سالگی با ویرجینیا دیون آدلر ازدواج کرده، سه سال بعد در ۲۵ مارس ۱۹۶۰ دخترش ایانت به دنیا آمد. تابستان سال بعد برای براتیگان نقطه عطف محسوب می‌شود. در تابستان ۱۹۶۱ به هم‌راه همسر و کودک خردسالش به آیداهو رفت و زندگی در چادر کنار رودخانه‌های پر از قزل‌آلای آن‌جا را تجربه کرد و رمان صید قزل‌آلا در آمریکا را نوشت. این رمان شش سال بعد در ۱۹۶۷ منتشر شد و براتیگان را که در فقر مطلق بسر می‌برد و حتا در تامین غذای روزنامه دچار مشکل بود از نظر مالی نجات داد.

قبل از صید غزل‌آلا در آمریکا براتیگان چند مجموعه شعر منتشر کرد که یا به رایگان توزیع شد یا خود براتیگان در خیابان به فروش نسخه‌های آن‌ها می‌پرداخت. رمان ژنرال متفقین، اهل بیگ‌سور هر چند دومین رمان او محسوب می‌شود اما اولین رمان منتشر شده‌ای اوست. این رمان در سال ۱۹۶۴ منتشر شد و تنها ۷۴۳ نسخه از آن فروش رفت.

پس از موفقیت صید غزل‌آلا در آمریکا براتیگان دیگر هر کتابی می‌توانست منتشر کند و چنین هم کرد. او حتا کتابی منتشر کرد با نام لطفا این کتاب را بکارید که شامل هشت شعر بود و به هم‌راه هر شعر بسته‌ای بذر، بسته‌های باز نشده این مجموعه الان نزد مجموعه‌دارن (کلکسیونرها) چندین هزار دلار خرید و فروش می‌شود. سه شعر از این اشعار با ترجمه علیرضا بهنام در کتاب کلاه کافکا گزیده شعرهای ریچارد براتیگان در ایران منتشر شده‌است. البته بدون بذر.

براتیگان به سفارش جان لنون و پل مک‌کارتنی، دوستان‌اش در گروه بیتلز، چند شعر و بخش‌هایی از رمان‌هایش را در نوار کاستی با عنوان گوش دادن به ریچارد براتیگان خواند و منتشر کرد. این نوار که هم‌زمان با مجموعه شعر کاشتنی براتیگان منتشر شده بود نیز حاوی ابتکارهای جالبی بود. مثلاً شعری به نام عاشقانه با هجده لحن مختلف توسط افراد مختلف از جمله خود براتیگان و دخترش لانته خوانده شد.

در ۱۹۷۰ پس از سیزده سال زندگی زناشویی پرفراز و نشیب از همسرش ویرجینیا جدا شد و دو سال بعد به پاین‌کریک مونتانا رفت و تا هشت سال پس از آن در مجامع ظاهر نشد و حاضر به ایراد سخنرانی یا انجام مصاحبه نبود.

در ۱۲ مه ۱۹۷۶ برای اولین بار به ژاپن رفت. از کودکی با ژاپنی‌ها بر سر بمباران بندر پرل هاربر مشکل داشت. عموی‌اش در آن حادثه ترکش خورد بود و هر چند یک سال بعد بر اثر حادثه‌ای از بلندی سقوط کرد و مرده بود، اما ریچارد هفت ساله مرگ عمو را به حساب ژاپنی‌ها نوشته بود و از آنان متنفر بود. سفر به ژاپن دیگاه‌اش نسبت به ژاپنی‌ها را تغییر داد و شیقته فرهنگ ژاپنی شد تا آنچا که بارها به ژاپن سفر کرد و وطن‌اش را سانفرانسیسکو، مونتانا و توکیو می‌دانست. او حتا با آکیکو که ژاپنی بود ازدواج کرد و این ازدواج دو سال دوام یافت.

براتیگان نویسنده‌ای خاصی بود و تعلق‌اش به سبک یا جریان ادبی ویژه دشوار می‌نماید. «زیبایی شناسی او ترکیبی از دستاوردهای سورئالیسم فرانسوی و تفکر ضدبورژوازی است که جان مایه آثار هنری معاصرش را شکل داده و در عین حال در تضاد کامل با پدرسالاری قرار می‌گیرد.»

علیرضا طاهری عراقی مترجم مجموعه داستان اتوبوس پیر در یادداشت مترجم می‌نویسد: «توصیف آثار براتیگان کار ساده‌ای نیست. هیچ سبک و مکتب ادبی و سنت تاریخی را نمی‌توان زادگاه یا مبنای شیوه خاص نویسندگی و شاعری او دانست. در مورد آثار نثرش حتی این مشکل وجود دارد که آیا آن‌ها را باید در کدام گونه ادبی جای داد؟ آیا رمان‌هایش را واقعا می‌توان رمان نامید؟ آیا اصلاً در حوزه ادبیات داستانی قرار می‌گیرد؟ شاید ساده‌تر این باشد که آن را سبک براتیگانی بخوانیم و بس. به هر حال به نظر می‌رسد که آثار براتیگان هم مثل خودش یتیم‌اند.»

روان شناختی آثار

نقاط اوج داستان های براتیگان یکدست نیست و از این نظر به کنکاش بیشتری برای درک بهتر این آثار نیاز است. در رمان صید قزل آلا در آمریکا و نیز دیگر آثار براتیگان از جمله در مجموعه اشعار او تمایل درونی نویسنده به خودکشی منعکس شده است. آثار براتیگان از این نظر شباهت به آثار ویرجینیا وولف و ولادیمیر مایاکوفسکی دارد و خواسته‌های درونی نویسنده به خوبی از آنها مشخص است. به این دلیل خواننده آثار براتیگان خود را خارج از فضای آنها حس نمی‌کند چون براتیگان نویسنده‌ای است که با چیره دستی و مهارت لازم از آثار خود برای ارتباط مستقیم با خواننده استفاده کرده است.

مرگ

زندگی و مرگ او مانند آثارش بسیار پرفراز و نشیب و متفاوت و غیرمنتظره بود. او در فصل شکار همیشه به مونتانا می‌رفت و با دوستان‌اش به شکار می‌پرداخت هر چند او هیچ‌وقت نمی‌توانست به موجود زنده‌ای شلیک کند و بیشتر ادای شکارچیان را در می‌آورد. در فصل شکار ۱۹۸۴، براتیگان به مونتانا نرفت. دوستان‌اش نگران شدند. امکان تماس با او وجود نداشت به همین دلیل پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا که محل زندگی براتیگان بود را خبر کردند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ پلیس در خانه براتیگان را شکست و یک بطری مشروب و یک تفنگ کالیبر ۴۴ کنار جسدش پیدا کرد. بنابر اظهار نظر پزشکی قانونی: او «ایستاده رو به دریا پشت پنجره» به شقیقه‌اش شلیک کرده است.

تراژدی

دلش گرفته بود ، یکی از آهنگهای رضا صادقی گوش می کرد و به سیگار پک می زد.

-دوست دارم روی سنگ قبرم بنویسن خوشا آنان که بار عشق را کشیدند و نرنجیدند و رفتند و ...-

صورتش خیس اشک بود و صفحه زمین ، نمناک از قطره های بارون.

عاشق بارون بود.

خواستم حال و هواش یه کم عوض شه، رو شیشه مه گرفته ماشین یه سفینه کشیدم با دو تا سر نشین ، خودش و معشوقش. لبخند زد و گفت دستاشونو به هم بچسبون. دوست نداشت که این تصویر پاک بشه، رفت و از مغازه یه چسب خرید، اول دستاشونو به هم چسبوند بعد کل نقاشیو چسب کاری کرد.

سفینه کشیدم چون اون دوست داشت.

بازم گریه می کرد و بازم سیگار می کشید، بوی عطرش و سیگاری که دود می کرد ، صدای بارون و موزیک معجون دلچسبی ساخته بود.

ازم پرسید :

-تو اصلاً بهش فکر می کنی؟

-به چی؟

-سنگ نوشته

-آره ولی چیزی به ذهنم نمیرسه

-من دوست دارم خودم انتخابش کنم چون به نظرم شناسنامه مرده ها تو دنیای زنده هاست.

از ماشین پرید بیرون و رفت وسط خیابون ، خواستم فلاشر ماشینو روشن کنم و برم دنبالش ولی ...

تو مراسم چهلمش چشم دوخته بودم به نوشته ، باید می نوشتن :  

زودرنج بود.

  پ.ن : این مطلب نوشته خودمه، منتظر نقد شما دوستای خوبم هستم.

یک دستنوشته

خواهر و برادرانم چنان مرا می نگریستند که سرمای نگاهشان اشک را در چشمانم منجمد و فریادم را همچون آواز گنجشکی در همهمه آوار بهمن محو می کرد.

پدرم را هرگز ندیدم. روزهای کودکیم در آغوش گرم مادرم سپری شد و شبهایم در بستر تنهاییم. کاش لحظه های زندگیم را به دلخواه خود انتخاب می کردم. تمامی شبهایم را به دیگران می بخشیدم ، به مادر همسایه که نمی خوابید تا با آواز لالایی اش گهواره کودکش را برقصاند. به پدری که سنگینی هزینه های خانواده اش را بر گردن جاروی کهنسالش آویخته بود و ضرباهنگ خش خش حرکتش مونس شبهای من شده بود.

 اگر پاهایم راه رفتن را تجربه می کرد ، لحظه هایم در حسرت دیدار او سپری نمی شد. می ایستادم و آنسوی پنجره را نگاه می کردم و سیمای کسی که کار درست را برای خود معنا کرده بود ،در ذهنم حک می کردم.

من مولودی بی گناه بودم که به خواست خانواده با دو پای معلول و بی حرکت وارد دنیا شده بود. رابطه من و آنها بی شباهت با همزیستی گروهی از موجودات که در زمان مرگ یکی روزی دیگری می شود نبود، اما  من از بدو حیات همچون جسمی بی جان مایه ارتزاق خانواده بودم. سالها گذشت تا که فهمیدم چرا آنها روزها مرا عزیز می دارند و شبها هیچ می انگارند. گمان می کردم که خستگی روز دلیل کمرنگ شدن توجهشان است  ، نمی دانستم که چون در خانه کاربردی ندارم به گوشه ای سپرده می شوم.

شبی که قلبم از تپش باز ایستاد کابوسی را در بیداری به چشم دیدم ،مادربزرگم که خود را نزدیک مرگ می دید و افکار بشر دوستانه در وجودش بیدار شده بود، شماره 110 را گرفت و از مادرم که در تدارک یک طفیلی دیگر بود شکایت کرد. جملاتی که در خلال صحبتهایش شنیدم اینگونه بود :

این دختر کسی است کسی که با مصرف دارو عمداً نوزادان معلول به دنیا می آورد و آنها را معامله یا وسیله تأمین هزینه هایش می کند.

هنوز هم قلبم می زند ولی برای هیچ نمی تپد.

داستان کوتاه

"رهایی کبوترها "

منو به زور سوار ماشین کردن و دارن همراه خودشون میبرن

نمیدونم پایان راه کجاست ، فقط اینکه تنها نیستم و دوستم همراهمه یه کم دلگرمم می کنه . بخاطر اینکه هیکل خیلی درشتی دارم توجه سرنشینهای ماشینهای کناری بهم جلب میشه.

دختر بچه کوچولویی برام بوسه میفرسته.

زل می زنم به دخترک و در افکارم غوطه ور میشم. به پسر شیرخوارم فکر میکنم ، یاد شیطونیاش می افتم، خیلی وقته از اون و همسرم دور شدم. دلم براشون تنگ شده ، اشک تو چشمم حلقه میزنه، آرزو میکنم وقتی پسرم بزرگ شد بتونه کنار خانوادش زندگی کنه و مثل من اسیر دست این و اون نشه.

با صدای بوق ماشین به خودم میام، صدای راننده رو میشنوم که از یه عابر آدرس میپرسه، نگاهم به نگاه عابر گره می خوره. نیشخندی گوشه لب مرد ظاهر میشه و به راننده میگه : ایول به معرفتتون آقا، منم خودمو می رسونم. راننده دستی تکون میده و از مرد دور میشیم.

 

بالاخره ماشین توقف میکنه و به مقصد میرسیم. یه معبر بزرگه، تعداد زیادی از مردم اونجا جمع شدن. لباسهای مشکی به تن دارن و چند نفریشون به استقبال ما میان.

دوستمو از ماشین پیاده می کنن. یکی از راننده میپرسه : این جوونتره نه؟

راننده سرش رو به علامت تأیید تکون میده.

چند لحظه می گذره . با شنیدن صدای فریادهای دوستم تنم مثل بید میلرزه، چند نفر دارن به سمتم میان تا منو هم از ماشین پیاده کنن.

یکی داد میزنه : اگه میشه چند لحظه صبر کنین، دوستامو واسه امشب خبر کردم ، تا شما یه شربت بخورین از راه میرسن.

یه سایه محو می بینم ، همون دختر بچه ای که امروز با دیدن من شاد شده بود داره از اینجا رد میشه. اینبار وقتی چشم دخترک به ساتور قصابی می افته لبخند نمیزنه، گریه میکنه و به پدرش میگه : بابا بیا مثل کبوترای مشهد آزادش کنیم.

یکی صدای بچه رو می شنوه و میگه : عمو جون پرنده باید پرواز کنه ، گاو و گوسفند باید قربانی بشن.

پدر دختر با نگاهی تأسف بار به مرد جواب میده : حرفتون درست آقا، ولی اینا دارن حیوون زبون بسته رو زجرکش میکنن. اگه می خواین قربانی کنین برین کشتارگاه، اینجا بیشتر شبیه تئاتر شهر شده.

 

مرد میگه : آقا اگه از این حیوون هم بپرسین میگه آزادی من، در قربانی شدنم هست.

این صداها تو گوشم می پیچه و حسرت می خورم که ای کاش می تونستم با آدمها حرف بزنم.

چند نفر به سمت من میان، چهره های مهربونی ندارن، یکیشون میگه این عجب گردن کلفتیه، سعی می کنن که منو  کشون کشون ببرن به سمت مرد قصاب.

با فریاد از خواب می پرم.

هم سلولیم بیدار میشه :

-چته عمو؟

 

صدای هق هق گریه من تو فضا می پیچه: خدایا بزرگیت شکر، اگه تو اون دنیا می مردم می گفتم به هر حال شاید تقدیر من اینه که سرمو  ببرن.

نه تو اون عالم جرمی مرتکب شده بودم، نه الان کاری کردم که مستحق مرگ باشم، تو اون لحظه ها آرزو کردم که ای کاش می تونستم به زبون آدمها حرف بزنم ولی حالا که می تونم چی بگم.

 

-زندانبان میاد که ببرتم سمت چوبه دار،

- ما - ما ... 

 

پ.ن: من ، معصومه خلیلو، به تازگی به عضویت گروه هنری هیچ در اومدم.

رشته تحصیلی من در مقطع کارشناسی ارشد صنایع و رشته هنری مورد علاقه خودم نویسندگی هست.

جمله ای که شعار من شده:

اگر زندگی آن جشنی نیست که انتظارش را داشتی ، حالا که دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص.