نقد فیلم ایستگاه بهشت
امروز بر حسب اتفاق یک فیلم ایرانی به دستم رسید که پشت جلدش نوشته شده بود معنا گرا !
با خودم گفتم که نگاه کنم شاید خوب باشه اما کاشکی این کارو نمی کردم !
قصه ،قصه ی کلیشه ای که حتی مردم عام (بیسواد در سینما ) با اون نمیتونن ارتباط خوبی برقرار کنند ولی اول بذارید داستان فیلم بگم
سروش پسر نابینایی که دلباخته ی پرستارش می شود و همه تلاشش را میکند تا بینایی خود را به دست آورد و در شبی که قرار است سروش فردای آن عمل شود متوجه می شود پرستارش قرار است با دکتر معالجش ازدواج کند سروش عصبانی می شود و از بیمارستان بیرون می آید که با ماشینی تصادف می کند بعد تبدیل به روح می شود و از فرشته ی مرگ فرصت می گیرد تا چند روز دیگر زنده باشد ! همین والسلام
من هنگامی که این فیلم را نگاه می کردم به یاد فیلم روح افتادم که سناریوی این دو واقعا شبیه به هم است! به یقین کارگردان فیلم از روح الهامی گرفته چون رد پای فیلم روح در اثر به طور واضحی دیده می شود !
شخصیت پردازی فیلم دارای نقص زیادی است !! از خود عمو رسول گرفته به بالا
شصیت عمو رسول طوری نوشته شده که انگار یک فرشتس ! هر موقع سروش پولی ازش می خواد عمو پولو بهش میده بدون اینکه حتی اون شخص بشناسه چون سروش موقعی که از دنیای دیگه می آد هیچکی نمیشناسش !
و خیلی ایرادهای دیگر در فیلم برخورد پرستارهای بیمارستان با یک شخص غریبه که با خنده و... است خیلی غیر عادی به نظر می رسد ! و...
در ضمن با شروع شدن فیلم ،آدمی در ذهنش از یک فیلم عرفانی یاد می کند که باز هم در ادامه ی فیلم اشاره ی پر رنگی به این مسئله نشد.از لحاظ انتخاب بازیگر هم تقریبا همه ی بازیگران به درستی انتخاب شده بودند به جز آقای دکتر که اصلا به نقش نمی خورد ! این ضعف یا به عهده ی کارگردان یا به عهده ی فرهاد اصلانی که نتوانسته است نقش یک دکتر را به درستی ایفا کند !
مکانیزه بودن متن هم به طور محسوس دیده می شد آقای دکتر فقط یک سکانس به سروکله زدن به بیمارها پرداخت و به بعد فقط دنبال خانوم پرستار بود ومعلوم بود که اصلا روی شخصیت دکتر کار نشده و بهش فرصتی برای ایفای نقش داده نشده است
وبه نظر من متن به دست یک آدم آهنی نوشته شده که هیچ حس انسانی ندارد و نکته ی بعدی که واقعا مسخره بود آمدن دوباره ی سروش به جهان که اصلا تمایزی بین رفتن وآمدن نبود و این ضعف هم تقصیر کارگردان نیست بلکه تقصیره امکانات این مرزو بوم است ولکن به تازگی بعضی از این مشکلات حل شده است که ما نمونه ی بارز آن را در فیلم دموکراسی تو روز روشن مشاهده می کنیم که حداقل استفاده از امکانات بصری را برده اند
و در صحنه ی اول فیلم که نمایشی نماهنگ اجرا می شود که از عشق و عرفان سرچشمه می گیرد اما درون آن یک وسیله مدرنیته بنده را واقعا به خنده انداخت آن هم وجود اسکیت سواری در صحنه بود (واقعا متاسفم
فیلم مشکلات زیادی دارد که واقعا حوصله ی شرح دادن بیشتر آن را ندارم و به همین چند نکته بسنده میکنم








