گفته‌های ناگفته‌ی گلستان در قلمرو ادبیات

 

راهی قصر گلستان بودم و گفته‌هایش را در ذهن مرور می‌کردم: "می‌خواهم زمان را به طور آگاهانه ببینم. زمانه را بشناسم. زمانه را ببینم." شاید من و دیگران هم به دلیل همین شناختی که گلستان از زمانه‌اش دارد، به سراغ او می‌رویم.

 

ابراهیم گلستان نویسنده‌ای است که در زمان خود مدرن بود و مدرنیته را با قصه‌هایش، فیلم‌هایش، و پا فشاری بر حرف‌هایش در هنر ایران آن روز، به ارمغان آورد. مردی که هیچ‌گاه به دُم سنت نچسبید و از کلمه‌ی سنت یک حالت مرده‌پرستی و درماندگی و توی لجن‌گیرکردگی به گوشش می‌خورد. جست‌و‌جوگری که به دنبال نتیجه است.

«جست‌و‌جو وقتی به نتیجه می‌رسد، نتیجه همیشه نو است. بی‌جست‌و‌جویی کهنه بودن نیست، مرده بودن است.»

فرصت مرور دیگری نبود. به قصر او رسیده بودم. بدون آن که نگاهش و کنجکاویش مزاحم من باشد، می‌دانستم که در من هم کندوکاو می‌کند. از گفت‌و‌گوهایش با دیگران بسیار شنیده و دیده و خوانده بودم. اگر پرسشی به مذاقش خوش نمی‌آمد، مصاحبه را کوتاه می‌کرد و پرسش‌گر را به باد سوال می‌گرفت. نخستین پرسش من باید مهم‌ترین پرسش می‌بود. با احتیاط از خودش شروع کردم. پرسیدم:

شما یکی از نخستین کسانی بودید که قصه‌های همینگوی و فالکنر را به زبان فارسی ترجمه کردید... [پرسش تمام نشده گفت:]

ابراهیم گلستان: یکی از نخستین‌‌ها!

[می‌دانستم که خود خواه است اما نه به گزاف. توی ذوقم نخورد و ادامه دادم.]

من به هر حال قاطعانه نمی‌توانم بگویم که شما اولین نفر بودید. اما با توجه با این که ترجمه نقش بزرگی در ادبیات داستانی ما بازی کرده و ما با ترجمه‏ها بود که با قصه‏ها آشنا شدیم و به‏تدریج تشویق شدیم به قصه نوشتن، می‏خواهم از خود شما بپرسم که آیا ترجمه‏های قصه‏های فالکنر و همینگوی شما را به قصه‏نویسی تشویق کرد یا شما از قبل قصه‏ می‏گفتید؟

نه؛ اصلاً ارتباطی با آن نداشت. البته وقتی این قصه‏ها را می‏خوانی، چشم‏انداز بزرگی جلویت باز می‏شود و فکر می‏کنی چرت‌‏وپرت‏هایی که او می‏گوید کافی نیست و چرت‌وپرت دیگری باید گفته شود. ولیکن نه… حتماً این‏جور نبوده. من از درون کتاب‏های کوچکی که هنگام جنگ برای کوله‏پشتی سربازان آمریکایی چاپ می‏کردند که هرجا هستند کتاب بخوانند، شروع کردم. این‏ کتاب‏ها قیمتی هم نداشتند. آن‏ها را دور می‏انداختند یا این‏که مثلاً هر پنجاه‌‏تای آن را پنج تومان می‏فروختند.

من به خواندن علاقه داشتم. قصه‏هایی هم در ایران هستند که قصه‏های خوبی‏اند. البته قصه گفتن اصلاً مطرح نیست. نحوه‏ی قصه گفتن و ارزش قصه‏ای که گفته می‏شود، اهمیت دارد. مثلاً ح.م.حمید. (حسین‏قلی مستعان) واقعاً زحمت کشیده است. حالا کسی قدرش را نمی‏داند؟ خُب ندانند، فحش هم به او داده‏اند، خُب بدهند. ولیکن مستعان خیلی زودتر شروع به قصه‏نویسی کرده است.

اما اگر از قصه‏های مدرن می‏خواهید بگویید، هیچ‏کدام از اشخاصی که قصه نوشته‏اند، جز قصه‏ی اول کتاب "یکی بود یکی نبود" جمالزاده و چند قصه‏ی "بوف کور" هدایت، قصه‏ی مدرن نگفته‏اند. به جز این‏ها، بقیه‏ی قصه‏ها،همان قصه‏های خاله‏زنکی بی‏بی‏هور، بی‏بی‏نور هستند. حتی وقتی هم ترجمه می‏کردند، به زبان خاله‏زنکی ترجمه می‏کردند. مثلاً قصه‏ی اولی را که از همینگوی به زبان فارسی خواندم، آقای خیلی محترمی که پدر مملکت را هم درآورد، ترجمه کرده بود. اما اصلاً همینگوی نبود. قصه را به‏صورت یک قصه‌ای که ‏هست تعریف می‏کنند و نه به عنوان بنایی جلوی خواننده. این رفت آن‏جا و این‏طور گفت و چه‏کار کرد و… بعد هم یا مرد یا عروسی کرد یا در رفت… اما در قصه این مطرح نیست. آن‏چه مطرح است، این است که همین چرت‌وپرت را چگونه می‏گویند که درست در‏بیاید. اما این آقا قصه‏ی همینگوی، آن هم چه قصه‏ای: "برف‏های کلیمانجارو" را طوری ترجمه کرده بود که اگر همینگوی آن را خوانده بود، خیلی زودتر خودش را می‏کشت.

به‏نظرشما، فرم و ساختمان قصه تا چه حد می‏تواند در ارائه‏ی قصه‏ی خوب مؤثر باشد؟ پرداختن زیاد به ساختمان، آسیبی به محتوا نمی‏زند؟

نه… تقسیم‏بندی محتوا و ساختمان نکنیم. این‏طوری روی حرف‏های قدیمی عهد بوقی خواهیم رفت. قصه گفتن تنها یک فرم دارد و آن درست گفتن است. غیر از درست گفتن، هرجور شما قصه بگویید، قصه را درست نگفته‏اید. واضح است که هرچه می‏خواهید بگویید، باید راه درست گفتن‏اش را پیدا کنید. نقطه‏ی آغازتان را پیدا کنید؛ و نقطه‏ی آغاز نه فقط گفتن، بلکه نقطه‏ی آغاز و انتهای دیدن‏تان و این‏که چه می‏خواهید بگویید. از هر قصه‏ای که می‏خواهید بگویید، چه چیزی می‏خواهید دربیاورید. چه حرفی را می‏خواهید بزنید. نه این‏که دیالوگ اشخاص چیست، بلکه چه مسئله‏ای را می‏خواهید مطرح کنید.

بزرگ‏ترین قصه‏نویسان دنیا را که چندتایی هستند، درنظر بگیرید، یکی از آن‏ها قصه را به‏صورت تئاتر نوشته که شکسپیر است. از شکسپیر بزرگ‏تر و قوی‏تر نمی‏توانید پیدا کنید. می‏گویند شیلر، گوته و… اما نه از حیث قدمت، نه از حیث اثر و نه از حیث حجم کار، به پای او نمی‏رسند. او آمده قصه‏های روزگار خود را، دعواهای بین شاه‏های هم‏عصر خود را آورده و ببینید که چه می‏خواهد از توی آن دربیاورد. در تمام این قصه‏ها، آن‏چه عجیب و غریب اثر می‏گذارد و مهم است و خوب بیخ ریشه قصه را گرفته و گفته، رودررویی آدم‏ها است. تفکر آدم‏ها است، راهی که دارند می‏روند و سرنوشتی که می‏سازند. سرنوشت، در حقیقت، لغت بدی است، به‏خاطر این‏که سرنوشت از پیش نوشته شده، اما این‏جا از پیش چیزی نوشته نشده، می‏بینیم آن سرگذشتی که اتفاق می‏افتد، چطور به‏وسیله‏ی خود این‏ها ساخته می‏شود. این است آن‏چه در قصه‏های شکسپیر یا تولستوی می‏بینیم. واقعاً فوق‏العاده است.

مسئله این است. باید به این نکته توجه کرد که چگونه گفته است، چگونه حرف می‏زند. وگرنه این‏که: بهار بود، آفتاب این‏جوری بود، شب بود، ستاره بود و… این‏ها نقاشی‏هایی هستند که به‏درد همان شعرهای قزمیتی می‏خورد که اخیراً خواندم. این‏‏‏گونه نقاشی منظره به‏درد نمی‏خورد.

یعنی شما تصویرپردازی را در قصه مفید نمی‏دانید؟

تصویرپردازی اگر به پیشرفت قصه و پیشرفت آن‏چه می‏خواهید تعریف کنید کمک کند، باید باشد و کمک کند. ولی اگر مثلاً شما تاجر باشید و بخواهید پارچه بفروشید، بعد شروع کنید بگویید که منظره‏ی شهر این‏طوری است و اگر روی پشت‏بام بازار برویم، آسمان این‏جوری است و… ‏چه ارتباطی به پارچه‏ای که می‏خواهید بفروشید دارد؟

یادم هست که قصه‏ی "خروس" شما را که خواندم، تصویرپردازی آن‏قدر دقیق بود که فکر کردم شاید اگر یک نویسنده، فیلم‏‏بردار هم باشد، کمک می‏کند به پرداختن بیشتر فضا…

خیر، ارتباطی با هم ندارد. فیلم‏بردارهای زیادی هستند که اصلاً نمی‏فهمند قصه چیست و تصویر کدام است. اما ضمن تشکر از محبت شما، باید بگویم تصویری که در قصه‏ی "خروس" گفته می‏شود، برای بیان خود قصه است و نه به عنوان بک‏ گراند (‏زمینه) و پرده‏ای که آن پشت برای دکور آویزان می‏کنند. هرکدام از تکه‏هایی که شما با لطف خوانده‏اید، بیان خود قصه است و گوشه‏ای از بار قصه را برمی‏دارد؛ بار زندگی‏ای که در حال جریان و اتفاق افتادن است.

وگرنه این‏‏که منظره چنین بود، آفتاب این‏رنگی بود، بیرون باد می‏آمد و… در حد خودش و در حد تجریدی خودش معنی ندارد. همیشه باران است. یک اسکیمو توی ایگلو‏های یخی خودش می‏تواند عاشق زنی بشود، یک سیاه هم در جنگل‏های کنگو می‏تواند عاشق زنی بشود. حال باید دید در این عشق و عشق‏بازی، آن ایگلو یا جنگل کنگو، چقدر می‏تواند بیان‏کننده‏ی خود قصه باشد.

آقای گلستان، آیا این برداشت من درست است که یکی از نکات برجسته‏ی قصه‏های شما، شکستن باورها و یقین‏ها است؟ باورهایی که احتمالاً طی مرور زمان رنگ می‏بازند. نمونه‏ی بارز آن را در "تب عصیان" دیدم. شما در ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آن‏جا به‏وضوح، باورهای رمضان و ناصر (شخصیت‏های داستان) را درهم می‏شکنید و با مهارتی که در شکستن این باورها دارید، به‏نظر می‏رسد که احتمالاً از سوی خود شما هم تجربه شده باشد. آیا همین‏طور است؟

البته گمان می‏کنم، آن‏چه می‏گویید از قصه‏ی "میان دیروز و فردا" باشد که با " تب عصیان" در یک کتاب هستند و شاید هم پشت هم آمده باشند. در "تب عصیان" یک عده زندانی هستند و یکی از آنان می‏خواهد اعتصاب کند، اما کسی همراه او نمی‏آید.

من دقیقاً همین قصه را می‌گویم.

به‏هرحال فرقی نمی‏کند. من این کتاب را فقط برای بیان روحیه و حال و بدبختی و بیچارگی فکری‏ و اجتماعی‏ای که در آن روز وجود داشته است، نوشته‏ام. این را هم بگویم که من هیچ‏کدام از این قصه‏ها را با ادعاهایی که امروز می‏شود که فلانی پرچم‏دار چه و چه است، ننوشته‏ام. من هیچ‏وقت برای این‏ چیزها قصه ننوشته‏ام. برای این چیزها و این‏که کاری انجام بگیرد، سرمقاله‏ و مقاله‏ی روزنامه نوشتم، ولیکن قصه‏های من، واقعاً درددل‏های خود من برای خود من بوده‏اند. می‏خواسته‏ام ببینم، حرف‏هایی که در درون من هست را چگونه می‏توانم بیرون بریزم. چگونه می‏توانم در اشخاص دیگر آن‏ها را تماشا کنم.

بنابراین حتم داشته باشید که این قصه‏ها، به‏خصوص این کتاب، به‏‏شکل عجیبی تجربه‏های شخصی خود من هستند. هرچند‏ که هرجا در قصه می‏گویم: من این‏ یا آن کار را کردم، لزوماً خود من نیستم. آدمی است که من فرض می‏کنم او دارد این‏ کارها را می‏کند. البته روحیات و حسیات من توی این قصه می‏آید. ولی اتفاق‏هایی که برای من افتاد‏ه‏اند، لزوماً در این قصه نمی‏آیند.

در قصه‏ای که راجع به "ناصر" و "رمضان" است و شما به آن اشاره کردید، تکه‏هایی است که اتفاق افتاده‏اند؛ یا برای من و یا برای اشخاص دیگری که من می‏شناختم و یا در جاهایی که من می‏شناختم. آری این‏طور هست، ولیکن این قصه برای بیان روحیات آن روزگار است. خواسته‏ام نوعی واگویی برای خودم باشد که این‏هایی که دیده‏ای و یا شنیده‏ای، چگونه می‏توانی فکر کنی که اتفاق می‏افتاده، برای چه کسی اتفاق می‏افتاده. ساختن برپایه‏ی واقعیاتی که وجود داشته‏اند، اما تجربیات شخصی و حرف سرگذشت خودم نیست. در هیچ‏کدام از قصه‏هایی که من نوشته‏ام، چنین حالتی وجود ندارد.

مثلاً در "از روزگار رفته، حکایت" که قصه‏ی بلندی است و از اول تا آخر آن "من" حرف می‏زند، هیچ‏کدام از اتفاق‏ها به من مربوط نمی‏شود. البته به من مربوط است، اما هیچ‏کدام اتفاق‏هایی نیستند که برای من افتاده باشند یا من آن کار را کرده باشم. از اول تا آخر آن قصه: دایی، نوکر، بابا، خواهر، تاجر و… همه جسم دادن به نحوه‏ی حرکتی بوده که در روزگار من، برای اشخاص و گرایش‏های مختلف اتفاق افتاده است. مثلاً در این قصه آمده است که تاجری خانه‏اش را گرو می‏گذارد، پول و رشوه می‏دهد و می‏شود وکیل مجلس. خُب، این وضع مملکت بوده و من آن را ساخته‏ام.

در متن "سی سال و بیشتر با مهدی اخوان" از دوران تخطئه‏ی آدمیت گفته‏اید و آورده‏اید: «دوران دورخیز تخطئه‏ی آدمیت…». در جای دیگری ‏می‏گویید: «اخوان ساده بود و بی‏ادعا. روشنفکری را بخشیده بود به احمق‏ها. بس کرده بود به بودن آدم‏ترین آدم‏ها». کدام روشنفکرها؟ کدام روشنفکری؟ اصلاً ما روشنفکری هم داشتیم؟

نه… نداشتیم. اخوان روشنفکری ادعایی را بخشیده بود به همان روشنفکرهای ادعایی. کار خودش را می‏کرد. توانایی‏های محدود زمانی خود را هم داشت و تا آن‏جا که می‏توانست، واقعاً دلش می‏خواست پیش برود و کتاب می‏خواند. بسیار شیفته‏ی کتاب خواندن بود. او مدتی این‏جا پیش من بود و در این مدت، همه‏ی مجموعه‏ی ۱۲ جلدی‏ای که سیروس غنی از نوشته‏های پدرش به‏چاپ رسانده است را خواند.

در متن‏تان به مجموعه‏ای به نام "با تشنگی پیر می‏شویم" اشاره کرده‏اید. این همان مجموعه است؟

نه؛ این کتاب، مجموعه‏ی شعری فوق‏العاده از زنی است که رقاصه‏ی کافه بود و در یک فیلم هم بازی کرده بود. بعد هم گویا دیوانه شد و انگار مرده است.

هنوز هم این کتاب را دارید؟

کتاب‏هایی که الان در کتابخانه‏ی من هستند، همه را طی این ۳۰ سال تهیه کرده‏ام. تمام کتابخانه‏ی قبلی‏ام در تهران مانده است. صفحه‏‏های گرامافون، نقاشی‏هایم و… همه آن‏جا مانده‏اند. بعداً این‏جا از بچه‏ها خریده‏ام.

فکر می‏کنم این کتاب را داشته باشید. چون در متن‏تان اشاره کرده‏اید که وقتی آقای اخوان به این‏جا آمده بودند، این متن را برای او خوانده‏اید و بیشتر از یک افیون برایش مست‌کننده بوده و گفته‏اید تأثیر این مجموعه بر اخوان، بیش از آن‏چیزی بود که او مصرف می‏کرد. در جایی از ساختن فیلم "خشت و آینه" و اهمیت آن نزد شما گفته‏اید و آورده‏اید: «از افتادن هراسی نداشتم و فقط می‏خواستم که ناتمام نماند». افتادن این‏قدر برای‏تان بی‏اهمیت بود؟ و چرا ساخت این فیلم برای‏تان تا این حد مهم بود؟

شاید این را برای "خشت و آینه" نگفته باشم.

تا آن‏جایی که من دیدم، راجع به خشت و آینه بود. گفته‏اید که برای ساختن آن به شهرستان رفته‏اید. دو سالی فاصله می‏افتد و در این دو سال، اخوان را هم ندیده‏اید.

شاید همین فیلم "اسرار گنج..." بوده است.

ممکن است. من این تکه را از متن خودتان خواندم. حال چرا تمام کردن خشت و آینه برای‏تان این‏قدر مهم بود؟

خشت و آینه را تمام کرده بودم.

در هر حال، در این نوشته به زمانی اشاره می‏کنید که گویا دو سالی بین دیدار شما و آقای اخوان فاصله می‏افتد و کم‏تر همدیگر را می‏دیده‏اید.

احتمالاً همین دوران ساختن "اسرار گنج دره‏ی جنی" بوده است. در دوران ساختن "خشت و آینه" اخوان را می‏دیدم. خانه‏اش در تهران بود، گاه‏گاهی به خانه‏اش می‏رفتم یا او پهلوی من می‏آمد. حتی بلافاصله پس از تمام شدن "خشت و آینه"، در سال ۱۳۴۲ اخوان مدتی در خانه‏ی من قایم شده بود. البته در برخی نوشته‏ها ممکن است ساخت این فیلم را دو سه سال بعد از تاریخ واقعی آن نوشته باشند. اما اگر به برنامه‏ی سینماتک فرانسه مراجعه کنید، می‏بینید که این سینما در رتروسپکتیو (گذشته‌نگری) فیلم‏های من، از جمله "خشت و آینه" را در سال ۱۹۶۳ نشان داده است.

من متنی راجع به قمرالملوک وزیری می‏نوشتم و زمانی که برای یافتن تاریخ دقیق مرگ او مراجعه کردم، به سه تاریخ متفاوت برخورد کردم. با این‏که از مرگ او سال‏های خیلی زیادی نمی‏گذرد.

قمرالملوک سال ۱۹۵۸ مرده است.

من به سه یا چهار تاریخ برخوردم. با این‏که تاریخ مرگ قمرالملوک آن‏قدرها دور نیست، اما ما برای همین زمان نزدیک هم، تاریخ دقیقی نداریم.

تاریخ تولد خود من… وقتی من دنیا آمد‏ه‏ام، مطابق معمول پشت قرآن نوشته‏اند کی دنیا آمده است. نوشته‏اند چهارشنبه‏ی بیست و هشتم صفرالمظفر ۱۳۴۱. حالا این تاریخ کی هست را نمی‏دانم. دوم این‏که زمانی که شناسنامه مرسوم می‏شود، پدرم یکی از نوکرهایش، آقاحبیب را می‏فرستد که برود برای ما شناسنامه بگیرد. از او می‏پرسند که این بچه سن‌ا‏ش چقدراست؟ می‏گوید نمی‏دانم، اما حدوداً این‏قدر سن دارد. مأمور ثبت احوال هم می‏نویسد: متولد ۱۳۰۳. دو سه سال کوچک‏تر نوشته بود. یعنی نه ماه تولد و نه سال آن درست بود.

بعداً وقتی می‏خواستم امتحان ششم ابتدایی را بدهم، به‏طور معمول باید حدوداً ۱۳ ساله می‏بودم. اما چون مطابق شناسنامه ۱۰ ساله بودم، قبول نمی‏کردند. زمانی هم بود که مملکت کمی قانونی شده بود و دیگر جدی بود. باید همه‏چیز قانونی می‏بود. در نتیجه رفتند تقاضا کردند، دادگاه تشکیل شد. رییس دادگاه هم آقایی بود به اسم لسانی که بعداً در تهران روزنامه‏نویسی می‏کرد و مرد خوبی هم بود؛ دکتری هم آمد و فرمالیته مچ دست مرا اندازه گرفت و تأیید کرد که سن من درست است. دادگاه بالاخره طوری رأی داد که سن من به درد کلاس ششم ابتدایی بخورد و تاریخ تولد من ۱۳۰۲ شد.

گذشت؛ اما در شناسنامه‏ی من نه ماه و نه سال تولد دقیق نبود. تا این‏که من در این‏جا به کتاب‏خانه‏ی ملی عمومی برایتون رفتم و سالنامه‏ی سال ۱۹۲۲ را خواستم. چون می‏دانستم ۱۳۲۲ همان ۱۳۴۱ قمری است. با توجه به این که در بیست و هشتم صفر ماه در محاق کامل است، از روی شکل ماه دیدم که بله درست است و روز بیست و هشتم صفر همان روز چهارشنبه است و بیست و هشتم صفر هم همان ماه اکتبر است. حال دقیق نمی‏دانم که آن روز ماه اکتبر و صفرالمظفر مطابق چه روزی از ماه مهر شمسی بوده است. می‏خواهم این سؤال را از آقای مجد که آخرین سمت او سفیر ایران در ژاپن بود و متخصص تقویم است، بپرسم و از او بخواهم نگاه کند ببیند بیست و هشتم صفرالمظفر ۱۳۴۱ قمری چندم ماه مهر است. دقیق نمی‏دانم ولی گمان می‏کنم بیست و ششم مهر باشد.


***

هشتاد وهشت ساله است و زمانه را آنگونه که باید شناخته است؛ کسانی را که در ساختن این دوران تاثیری داشتند، از قمرالملوک وزیری و هدایت گرفته تا کسانی که تنها نامی بودند و کفی بر آب.


سلام.

خیلی وقت بود که میخواستم آپ کنم ولی به خاطر فشردگی کارها متاسفانه هر دفعه یه جوری از انجام اینکار سر باز می زدم.عزیزانی که دارن این مطلب رو از وب سایت پوچی می خونن لطف کنن به وب من هم یه سری بزنن.وبلاگ ونگاس یه وبلاگ هنری که توش از تئاتر و زیر شاخه های اون مثل بازیگری و کارگردانی و ... مطلب پست می کنه.امیدوارم که خوشتون بیاد.

مرسی

صدرنشینی یک انیمیشن در باکس آفیس این هفته

صدرنشینی یک انیمیشن در باکس آفیس این هفتهباکس آفیس هفته
صدرنشینی یک انیمیشن در باکس آفیس این هفته
: این هفته انیمیشن سه بعدی «مگامایند» محصول مشترک پارامونت و دریم ورکس، توانست با 47.7 میلیون دلار در 3944 سالن نمایش، صدر باکس آفیس را از آن خود کند. دراین انیمیشن بازیگرانی چون "براد پیت"، "تینا فی" و "جونا هیل" صدا پیشگانی کرده اند


به گزارش سینمانگار، به نقل از ورایتی، این هفته انیمیشن سه بعدی «مگامایند» محصول مشترک پارامونت و دریم ورکس، توانست با 47.7 میلیون دلار در 3944 سالن نمایش، صدر باکس آفیس را از آن خود کند. دراین انیمیشن بازیگرانی چون "براد پیت"، "تینا فی" و "جونا هیل" صدا پیشگانی کرده اند.

فیلم «موعد مقرر» محصول برادران وارنر و لگسی پیکچرز در رتبه دوم جدول این هفته با 33.5 میلیون دلار در 3355 سالن نمایش قرار گرفت.

فیلم «موعد مقرر» شروعی قوی در انگلستان داشته است و توانست با 85 درصد تماشاگر بیشتر و 3.8 میلیون دلار فروش، بالاتر از فیلم «خماری» قرار بگیرد.

همچنین محصول جدید لایونزگیت به نام «برای دختران رنگین پوست» در سه روز اکران 20.1 میلیون دلار فروش داشته است. «برای دختران رنگین پوست»
آمار بازدید بالایی از سوی زنان سیاه پوست افریقایی- آمریکایی داشته است.

«قرمز» محصول کمپانی سامیت، در چهارمین هفته فروشش همچنان جزو 10 فیلم برتر باکس آفیس قرار دارد. این فیلم تنها با 17 درصد رکود در این هفته، 8.9 میلیون دلار فروش داشته است و در رده چهارم باکس آفیس قرار دارد. فروش کلی این فیلم تا به اینجا 71.9 میلیون دلار می باشد.

در رتبه های بعدی این فیلمها قرار گرفته اند:

5 - فیلم «اره 7» هفته دوم اکران، فروش هفتگی (2/8) میلیون دلار و مجموع فروش (8/38) میلیون دلار.

6 - فیلم «فعالیت فراهنجار2» هفته سوم اکران، فروش هفتگی (2/7) میلیون دلار و مجموع فروش (78) میلیون دلار.

7 - فیلم «کله خرابها» هفته چهارم اکران، فروش هفتگی (5) میلیون دلار و مجموع فروش (111) میلیون دلار.

8 – فیلم «آخرت» هفته چهارم اکران ، فروش هفتگی (3/4) میلیون دلار و مجموع فروش (9/28) میلیون دلار.

9 - فیلم «دبیرخانه» هفته پنجم اکران، فروش هفتگی (4) میلیون دلار و مجموع فروش (50) میلیون دلار.

10 - فیلم «شبکه اجتماعی» هفته ششم اکران، فروش هفتگی (7/3) میلیون دلار و مجموع فروش (86) میلیون دلار.



اکران خارج از خانه «کله خرابها» و «من پست» با موفقیت آغاز شد. فروش این دو فیلم به ترتیب 12.5 میلیون دلار و 11.8 میلیون دلار بوده است. «کله خرابها» در استرالیا و انگلستان بسیار قدرتمند بوده و در آلمان هم طرفداران خود را داشته است.


جایزه یک عمر دستاورد سینمایی به "رابرت دنیرو" اهدا می‌شود

جایزه یک عمر دستاورد سینمایی به از طرف مراسم جوایز گلدن گلوب:
جایزه یک عمر دستاورد سینمایی به "رابرت دنیرو" اهدا می‌شود
خلاصه مطلب : "رابرت دنیرو" بازیگر و کارگردان صاحب نام و برنده اسکار، جایزه یک عمر دستاورد سینمایی گلدن گلوب را دریافت می‌کند. اين جايزه طي مراسمي در 16 ژانويه (27 دی ماه) به وي اعطاء خواهد شد. از برندگان پیشین این جایزه می توان به «استيون اسپيلبرگ»، «آل پاچينو»، «باربارا استريسند» و «آنتوني هاپكينز» اشاره کرد.

به گزارش هیچ ، "رابرت دنیرو" بازیگر و کارگردان صاحب نام و برنده اسکار، جایزه یک عمر دستاورد سینمایی گلدن گلوب را دریافت می‌کند.

دنيروي 67 ساله كه تاكنون در بيش از 70 فيلم سينمايي هنرنمایی كرده است، براي فیلمهای «پدر خوانده2» به کارگردانی "فرانسیس فورد کاپولا" و «گاو خشمگين» به کارگردانی "مارتين اسكورسيزي" برنده دو جايزه اسكار شده است.

"رابرت دنیرو" جایزه یک عمر دستاورد سینمایی گلدن گلوب را روز 16 ژانويه (27 دی ماه) طي مراسمي در بورلي هيلز دریافت می‌کند.

از برندگان پیشین این جایزه می توان به «استيون اسپيلبرگ»، «آل پاچينو»، «باربارا استريسند» و «آنتوني هاپكينز» اشاره کرد.

دنیرو در کنار بازیگری، از سال 2001 و با کمک "جین روزنتال" جشنواره مستقل ترایبکا را پایه‌ گذاری کرده است.

جدیدترین فیلم "رابرت دنیرو" «استون» نام دارد و در آن با «ادوارد نورتن» همبازی است.



بازیگر نقش "هتی کینگ" در قصه های جزیره ،در سن 71 سالگی درگذشت

بازیگر نقش "هتی کینگ" در قصه های جزیره ،در سن 71 سالگی و پس از تحمل سرطان در خانه خود در تورنتو

درگذشت

نامزدهای بیست و سومین دوره جایزه آکادمی فیلم اروپا

روز گذشته پایگاه اینترنتی آکادمی فیلم اروپا European Film Awards نامزدهای بیست و سومین دوره خود را معرفی کرد. در این فهرست فیلم روح‎نگار The Ghost Writer  به کارگردانی رومن پولانسکی محصول مشترک آلمان، فرانسه و انگلستان در جشنواره فیلم برلین هم خوش درخشید بیشترین کاندیدای جوایز شد.
the ghost writer
بهترین فیلم:
The Ghost Writer (رومن پولانسکی/فرانسه، آلمان و انگلستان)
Bal (سمیح کاپلوغلو/ترکیه و آلمان)
Of Gods and Men (خاویر بیویس/فرانسه)
Lebanon (ساموئل موآذ/اسرائیل)
The Secret in their Eyes (خوان خوزه کامپانلا/اسپانیا و آرژانتین)
Soul Kitchen (فاتح آکین/آلمان)

بهترین کارگردان اروپایی:
الیویر آسایس (Carlos)
سمیح کاپلوغلو (Bal)
ساموئل موآذ (Lebanon)
رومن پولانسکی (The Ghost Writer)
سیلوی تستود (La Prima Cosa Bella)

بهترین بازیگر زن اروپایی:
زرینکا سویته (Na Putu)
سیبل کیکلی (Die Fremde)
لسلی مانویل (Another Year)
سیلوی تستود (La Prima Cosa Bella)
لوته وربیک (Nothing Personal)

بهترین بازیگر مرد اروپایی:
جیکوب سدرجرن (Submarino)
الیو جرمانو (La Nostra Vita)
یوان مک گرگور (The Ghost Writer)
جورج پیسترینو (If I Want to Whistle, I Whistle)
لوئیز توسار (Cell 211)

بهترین فیلمنامه اروپایی:
جورج گوریکاجویرا و دنیل موزون (Cell 211)
رابرت هریس و رومن پولانسکی (The Ghost Writer)
ساموئل موآذ (Lebanon)
رادو میهایلوویچ (The Consert)

بهترین فیلمبردار اروپایی:
جیورا بژاک (Lebanon)
پائولینا کامپتیر لبوویچ (Des Hommes et Des Dieux)
پاول کوستاماروف (How I Ended this Summer)
بری اوزبیچر (Bal)

بهترین تدوینگر اروپایی:
لوک برنیر و ماریون مونیر (Carlos)
آریک لاهاو لبوویچ (Des Hommes et Des Dieux)
هرو د لوز (The Ghost Writer)

بهترین آهنگساز اروپایی:آلیس برزینا (Kawasaki’s Rose)
پاسکواله کاتالانو (Loose Cannons)
الکساندر دسپلت (The Ghost Writer)
گری یرهون (Another Year)

بهترین طراح هنری اروپایی:
پائولو بیزاری و لوئیز رامیرس (I, Don Giovanni)
آلبرت کنراد (The Ghost Writer)
مارکو پاتیلا و جاگوپ رومر (The Temptation of St. Tony)

عکس های کمیاب سومين جشنواره فيلم‌هاي ايراني سانفرانسيسكو

عکس های سومين جشنواره فيلم‌هاي ايراني سانفرانسيسكو

( 30عكس )   در   " ادامه مطلب "

ادامه نوشته

نقاشی های هیتلر !

نقاشی های هیتلر !
همه هیتلر را به عنوان سردمدار قتل و جنایت می‌شناسند. اما تعداد کمی ‌از مردم می‌دانند که او نقاشی های خیلی زیادی هم کشیده و بیشتر روی گل ها، کلیساها و کشورها تمرکز می‌کرده است.
هیتلر، دیکتاتور شکست خورده در جنگ جهانی دوم، نقاشی های رنگ روغن و آبرنگ خیلی زیادی خلق کرد. علاوه بر کشتن ده‌ها میلیون نفر از مردم، مثل کشتار دسته جمعی شش میلیون یهودی، هیتلر عادت داشت گل ها و کلیساها را به عنوان مدل نقاشی خود انتخاب کند.!

رزها
 
نقاشی هیتلر
  
هیتلر قبل از این که درگیر سیاست شود چندین بار برای وارد شدن به آکادمی ‌هنرهای زیبای وین تلاش کرده و به آینده کار هنری‌اش امیدوار بود. او که مجبور بود در خیابان ها زندگی کند، هروقت سرخورده و بی‌پول می‌شد نقاشی هایش را به توریست ها می‌فروخت و پول ها را برای غذا خوردن در رستوران خرج می‌کرد.
 
کلیسای جامع در وین
 
نقاشی هیتلر

اعتبار و اصل بودن نقاشی های هیتلر اغلب به راحتی قابل تشخیص نیست؛ چرا که او به ندرت نقاشی هایش را امضا و یا اسم و تاریخ را در آن می‌نوشت. دوستش Reinhold Hanisch، نقاشی های جعلی هیتلر را در زمان سلطنتش در آلمان می‌فروخت و طوری عمل می‌کرد که هیتلر نمی‌توانست کارش را ثابت کند. وقتی هم که هیتلر جوان بود او را مجبور می‌کرد هر رزو یک نقاشی بکشد و با این کار خسته کننده ترتیبی می‌داد که خوراک و غذای جفتشان تامین شود.
 
نمونه ای از امضای هیتلر
 
امضای هیتلر

 
نمونه ای از امضای جعلی هیتلر
 
امضای جعلی هیتلر


مریم مقدس همراه با عیسی مسیح

 
نقاشی هیتلر

نقاشی مریم مقدس و کودک هیتلر باعث جنبش و شور زیادی در بین مسیحیان شد. هیتلر خودش هم مسیحی بود، اما او مسیحی‌ای بود که بدبختی و فلاکت زیادی را در خلال جنگ جهانی دوم به همراه آورد. او مسئول مرگ شش میلیون یهودی و مردمی ‌با فرقه‌های مذهبی دیگر بود.

از سری نقاشی های هیتلر که نشان دهنده اماکنی است که از سراسر اروپا کشیده است.
 
نقاشی هیتلر
 

هیتلر از مکان هایی که دیدن می‌کرد نقاشی های زیادی می‌کشید. با این حال او نقاشی های زیادی در اندازه کارت پستال از کلیساها و اماکن معروف تهیه می‌کرد که توریست ها خیلی خوب با این نقاشی ها آشنا بودند.
 
 
نقاشی هیتلر

او سبک های مختلفی را تجربه کرد؛ از کار با رنگ روغن تا آبرنگ که این موضع تحقیق درباره اصل بودن نقاشی های او را مشکل می‌سازد. درحقیقت گفته شده  تعداد زیادی از نقاشی های هیتلر که قبلا فروخته شده ممکن است جعلی باشند.
 
آرامش و امنیت خاطر صلح جویانه که در نقاشی هایش به تصور کشیده شده، کاملا با وحشیگری و جنایات او در جنگ جهانی دوم متضادند. او شاید تنها کسی باشد که این سوال را در ذهن ما ایجاد می‌کند: آیا مردی که نقاشی های رنگارنگ از گل ها و کلیساها می‌کشد، می‌تواند مسول مرگ انسان های بی گناه زیادی باشد؟!
 
نقاشی هیتلر

 خانه رنگی (آبرنگ) امضای هیتلر قسمت پایین و سمت چپ
قیمت: 17.999.99 دلار
نقاشی هیتلر
 
قیمت: $27,999.99
 
نقاشی هیتلر
پل
نقاشی سیاه قلم از یک  پل
امضای هیتلر با علامت اختصاری A.H در قسمت پایینی سمت چپ نقاشی
 قیمت این نقاشی 17,999.99  دلار است و هنوز فروخته نشده.
 
 نقاشی هیتلر
 

نامه ای با امضای اصل و مربوط به جنگ جهانی دوم ضمیمه این نقاشی بوده و در آن نامه هم ذکر شده که نقاشی اثر ادولف هیتلر رهبر نازی‌های آلمان و در سال 1913 کشیده شده است.
چنین نقاشی هایی همراه با ضمیمه کاغذی متعلق به رایش سوم اصل بودن نقاشی را می‌رساند و بسیار نادر است.
 
نقاشی هیتلر

عنوان: گل های ارکیده سفید
نقاشی هیتلر
 
سد قدیمی
$22,999.99
 
نقاشی هیتلر
 

نخستین جشنواره فیلم های ایرانی در لندن برگزار می شود

نخستین جشنواره فیلم های ایرانی در لندن از نوزدهم نوامبر تا بیست و ششم نوامبر در این شهر برگزار می شود.

در کنفرانس خبری این جشنواره که روز پنجشنبه 4 نوامبر در لندن برگزار شد، پژمان دانایی، مدیر جشنواره، گفت که هیئت انتخاب آثار، از میان 471 فیلم که در سه شاخه فیلم های بلند سینمایی، فیلم های کوتاه و فیلم های مستند به دفتر جشنواره ارسال شده است، 34 فیلم را انتخاب کرده اند.

به گفته مدیر جشنواره، این 471 فیلم از 53 کشور به دفتر جشنواره ارسال شده است.

34 فیلم منتخب، طی روزهای برگزاری جشنواره در سه سینما در لندن به نمایش در می آید.

در میان فیلم هایی که برای شرکت در این جشنواره ثبت نام کرده و پذیرفته شده اند، دو فیلم بلند سینمایی درباره الی (ساخته اصغر فرهادی)، بی پولی (ساخته حمید نعمت الله)، فیلم کوتاه آکاردئون (ساخته جعفر پناهی) و فیلم بلند مستند تینار (ساخته مهدی منیری) به چشم می خورند.

اعضای هیئت انتخاب کامبوزیا پرتوی (فیلمساز)، مجتبی میرطهماسب (مستندساز)، پاتریک تاکر (کارگردان) و زوران ولجکویک (مدیر فیلمبرداری) هستند.

در بخش عکس و تصویرسازی که بخش فرعی این جشنواره است، حسین خسروجردی (نقاش) و سیف الله صمدیان (عکاس) آثار رسیده را انتخاب می کنند. آثار منتخب در سال 2011 در نمایشگاهی در لندن در معرض دید عموم قرار خواهد گرفت.

پژمان دانایی گفت که این جشنواره داور و برنده ای ندارد و هدفش "نمایش، معرفی و بازاریابی آثار فیلمسازان خوبی است که در ایران یا درباره ایران فیلم می سازند."

آقای دانایی به بی بی سی فارسی گفت که این جشنواره هیچ گونه وابستگی سیاسی به جایی ندارد و از هیچ دولتی هیچ گونه کمکی دریافت نکرده است.

او گفت که این جشنواره در تهران هم دفتر دارد و تعدادی از فیلم ها به دفتر این جشنواره در تهران ارسال شده است.

به گفته پژمان دانایی، حامیان مالی این جشنواره، خود او و دو سرمایه گذار خصوصی ساکن آمریکا هستند.

زندگی نامه ریچارد براتیگان

ریچارد در سی‌ام ژانویه ۱۹۳۵ در تاکوما واشنگتن به دنیا آمد.از دوران کودکی او اطلاعات زیادی در دست‌رس نیست اما ظاهراً دوران کودکی سختی را پشت سر گذشته است. پدرش پیش از به دنیا آمدن او، خانواده را ترک کرد و پس از آن که خبر درگذشت او را خواند، تازه متوجه شد پسری به نام ریچارد داشته‌است. خواهرش باربارا در باره دوران کودکی او می‌گوید:«او شب‌ها را به نوشتن می‌گذراند و تمام روز را می‌خوابید. اطرافیان خیلی اذیتش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند. آن‌ها هیچ‌وقت نفهمیدند که نوشته‌های او چه‌قدر برایش مهم هستند.»

 در بیست سالگی شیشه پاسگاه پلیس را با سنگ شکست و یک هفته در زندان گذراند و بعد به بیمارستان دولتی ارگون تحویل داده شد. به تشخیص پزشکان به دلیل ابتلا به جنون جوانی پارانوئیدی در بیمارستان تحت شوک درمانی و مراقبت ویژه قرار گرفت. پس از مرخص شدن از بیمارستان به سان‌فرانسیسکو رفت.
در
۱۹۵۶ سالی که براتیگان ۲۱ ساله به سانفرانسیسکو رفت دوران اوج جنبش بیت بود و نویسندگان و شاعران سرشناس این جنبش در این شهر فراوان یافت می‌شدند. افرادی مانند: جک کرواک، آلن گینزبرگ، رابرت کریلی، میکل میک‌کلور، فیلیپ والن، گری اشنایدرو.. او تحت تأثیر جنبش بیت‌ قرار گرفت؛ و نخستین مجموعه شعرش را در بیست و یک سالگی منتشر کرد و سال بعد در بیست و دو سالگی با ویرجینیا دیون آدلر ازدواج کرده، سه سال بعد در ۲۵ مارس ۱۹۶۰ دخترش ایانت به دنیا آمد. تابستان سال بعد برای براتیگان نقطه عطف محسوب می‌شود. در تابستان ۱۹۶۱ به هم‌راه همسر و کودک خردسالش به آیداهو رفت و زندگی در چادر کنار رودخانه‌های پر از قزل‌آلای آن‌جا را تجربه کرد و رمان صید قزل‌آلا در آمریکا را نوشت. این رمان شش سال بعد در ۱۹۶۷ منتشر شد و براتیگان را که در فقر مطلق بسر می‌برد و حتا در تامین غذای روزنامه دچار مشکل بود از نظر مالی نجات داد.

قبل از صید غزل‌آلا در آمریکا براتیگان چند مجموعه شعر منتشر کرد که یا به رایگان توزیع شد یا خود براتیگان در خیابان به فروش نسخه‌های آن‌ها می‌پرداخت. رمان ژنرال متفقین، اهل بیگ‌سور هر چند دومین رمان او محسوب می‌شود اما اولین رمان منتشر شده‌ای اوست. این رمان در سال ۱۹۶۴ منتشر شد و تنها ۷۴۳ نسخه از آن فروش رفت.

پس از موفقیت صید غزل‌آلا در آمریکا براتیگان دیگر هر کتابی می‌توانست منتشر کند و چنین هم کرد. او حتا کتابی منتشر کرد با نام لطفا این کتاب را بکارید که شامل هشت شعر بود و به هم‌راه هر شعر بسته‌ای بذر، بسته‌های باز نشده این مجموعه الان نزد مجموعه‌دارن (کلکسیونرها) چندین هزار دلار خرید و فروش می‌شود. سه شعر از این اشعار با ترجمه علیرضا بهنام در کتاب کلاه کافکا گزیده شعرهای ریچارد براتیگان در ایران منتشر شده‌است. البته بدون بذر.

براتیگان به سفارش جان لنون و پل مک‌کارتنی، دوستان‌اش در گروه بیتلز، چند شعر و بخش‌هایی از رمان‌هایش را در نوار کاستی با عنوان گوش دادن به ریچارد براتیگان خواند و منتشر کرد. این نوار که هم‌زمان با مجموعه شعر کاشتنی براتیگان منتشر شده بود نیز حاوی ابتکارهای جالبی بود. مثلاً شعری به نام عاشقانه با هجده لحن مختلف توسط افراد مختلف از جمله خود براتیگان و دخترش لانته خوانده شد.

در ۱۹۷۰ پس از سیزده سال زندگی زناشویی پرفراز و نشیب از همسرش ویرجینیا جدا شد و دو سال بعد به پاین‌کریک مونتانا رفت و تا هشت سال پس از آن در مجامع ظاهر نشد و حاضر به ایراد سخنرانی یا انجام مصاحبه نبود.

در ۱۲ مه ۱۹۷۶ برای اولین بار به ژاپن رفت. از کودکی با ژاپنی‌ها بر سر بمباران بندر پرل هاربر مشکل داشت. عموی‌اش در آن حادثه ترکش خورد بود و هر چند یک سال بعد بر اثر حادثه‌ای از بلندی سقوط کرد و مرده بود، اما ریچارد هفت ساله مرگ عمو را به حساب ژاپنی‌ها نوشته بود و از آنان متنفر بود. سفر به ژاپن دیگاه‌اش نسبت به ژاپنی‌ها را تغییر داد و شیقته فرهنگ ژاپنی شد تا آنچا که بارها به ژاپن سفر کرد و وطن‌اش را سانفرانسیسکو، مونتانا و توکیو می‌دانست. او حتا با آکیکو که ژاپنی بود ازدواج کرد و این ازدواج دو سال دوام یافت.

براتیگان نویسنده‌ای خاصی بود و تعلق‌اش به سبک یا جریان ادبی ویژه دشوار می‌نماید. «زیبایی شناسی او ترکیبی از دستاوردهای سورئالیسم فرانسوی و تفکر ضدبورژوازی است که جان مایه آثار هنری معاصرش را شکل داده و در عین حال در تضاد کامل با پدرسالاری قرار می‌گیرد.»

علیرضا طاهری عراقی مترجم مجموعه داستان اتوبوس پیر در یادداشت مترجم می‌نویسد: «توصیف آثار براتیگان کار ساده‌ای نیست. هیچ سبک و مکتب ادبی و سنت تاریخی را نمی‌توان زادگاه یا مبنای شیوه خاص نویسندگی و شاعری او دانست. در مورد آثار نثرش حتی این مشکل وجود دارد که آیا آن‌ها را باید در کدام گونه ادبی جای داد؟ آیا رمان‌هایش را واقعا می‌توان رمان نامید؟ آیا اصلاً در حوزه ادبیات داستانی قرار می‌گیرد؟ شاید ساده‌تر این باشد که آن را سبک براتیگانی بخوانیم و بس. به هر حال به نظر می‌رسد که آثار براتیگان هم مثل خودش یتیم‌اند.»

روان شناختی آثار

نقاط اوج داستان های براتیگان یکدست نیست و از این نظر به کنکاش بیشتری برای درک بهتر این آثار نیاز است. در رمان صید قزل آلا در آمریکا و نیز دیگر آثار براتیگان از جمله در مجموعه اشعار او تمایل درونی نویسنده به خودکشی منعکس شده است. آثار براتیگان از این نظر شباهت به آثار ویرجینیا وولف و ولادیمیر مایاکوفسکی دارد و خواسته‌های درونی نویسنده به خوبی از آنها مشخص است. به این دلیل خواننده آثار براتیگان خود را خارج از فضای آنها حس نمی‌کند چون براتیگان نویسنده‌ای است که با چیره دستی و مهارت لازم از آثار خود برای ارتباط مستقیم با خواننده استفاده کرده است.

مرگ

زندگی و مرگ او مانند آثارش بسیار پرفراز و نشیب و متفاوت و غیرمنتظره بود. او در فصل شکار همیشه به مونتانا می‌رفت و با دوستان‌اش به شکار می‌پرداخت هر چند او هیچ‌وقت نمی‌توانست به موجود زنده‌ای شلیک کند و بیشتر ادای شکارچیان را در می‌آورد. در فصل شکار ۱۹۸۴، براتیگان به مونتانا نرفت. دوستان‌اش نگران شدند. امکان تماس با او وجود نداشت به همین دلیل پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا که محل زندگی براتیگان بود را خبر کردند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ پلیس در خانه براتیگان را شکست و یک بطری مشروب و یک تفنگ کالیبر ۴۴ کنار جسدش پیدا کرد. بنابر اظهار نظر پزشکی قانونی: او «ایستاده رو به دریا پشت پنجره» به شقیقه‌اش شلیک کرده است.